حصارچال

حصارچال

میهمانی

وقتی که سربالایی تنگ گلو را پشت سر می گذاری کم کمَک کوه ها از هم می شکافند و به دشت زیبا و پرگلی می رسی که انگار آخر دنیاست !

زرد ، سبز ، قرمز و هزار رنگ !

خدایا اینجا کجاست ؟!

در کجای جهان ایستاده ام !

اینجا میهمانی با شکوهی برپاست !

چمن گیسوان سبزش را به نسیم سپرده و به شکرانه طلوع سرخ خورشید کلاه سپید خویش را از سر می کشد !

گلها را می بینی ؟

گل زرد چه با وقار دل به آواز نسیم سپرده!

گل سرخ موهایش را با شانه ی طلایی خورشید می آراید و مثل همیشه زیبائیش را به فخر می فروشد !

نسیم آنقدر زیبا ترانه ی هستی را زمزمه می کند که حتی جویبار نیز به تلاطم افتاده و مواج و پرخروش تر از همیشه می رقصد و شادی می کند !

گنجشک ها با نسیم همخوانی می کنند . چه موسیقی ِ زیبایی !

اینجا عطر خوش گل ها در زلالی آب روان می پیچد و عصاره ی آن شهد شیرین ، زنده بودن را به کام آدمی هدیه می دهد !

آری...

اینجا حصارچال است

اینجا آخر دنیاست !

گزارش تخلف
بعدی